خاطرات زنی که فرمانده سپاه بود
مرضیه حدیدچی (دباغ) فعالیت ها و حرکت های سیاسی خود را با پخش و توزیع اعلامیه در سال های 41-40 آغاز کرد و با ورود به تشکیلات تحت هدایت شهید سعیدی در تهران شدت داد.
به گزارش حیات، مرضیه با وجود داشتن 8 بچه قد و نیم قد، دارای ارتباطات و فعالیت های سیاسی گسترده با گروه های مختلف دانشجویان و روحانیت بود.ساواک او را دستگیر کرده و با وجود اعمال وحشیانه ترین شکنجه ها مثل شلاق و باتوم برقی بر نقاط حساس بدن او، استفاده از کلاه آهنی با جریان الکتریسته و ... نتوانستند نتیجه بگیرند.حتی وقتی دختر نوجوانش رضوانه را که به تازگی نامزد کرده بود جلوی چشمانش شکنجه کردند، مرضیه فقط دست و صورت خیس از اشکش را رو به آسمان کرده بود و خدا را به ائمه طاهرین قسم می داد تا به او و دخترش صبر و تحمل بدهد.بار دوم که مرضیه را دستگیر و شکنجه کردند، خیلی سخت تر بود. زخم های قدیمی اش که بعد از چندین روز بستری در بیمارستان، تازه التیام یافته بودند، دوباره سر باز کردند و طاقت او را طاق می کردند.زخم هایش تا حدی عفونت کرده بود که بوی تعفن زخم های چرکینش، شکنجه گر ها را آزار می داد. اما او همچون کوهی استوار ایستاده بود و از لبانش صدایی جز ذکر پروردگارش شنیده نمی شد.کودکانش برای ملاقات مادر به زندان آمده بودند و از سر و دوش او بالا می رفتند. مرضیه مواظب بود تا بدن بچه ها به زخم هایش (به خاطر میکروبی بودنشان) تماس مستقیم نگیرد و در عین حال، درد ناشی از تماس بچه ها، با بدنش را تحمل می کرد و دم بر نمی آورد تا مبادا ناراحت شوند و خانواده اش از درد و رنجش مطلع شوند و برای آزادی او دست به دامان کسانی شوند و چیزی لو برود.مرضیه آزاد شد و پس از مشورت ها قرار شد با یکی از آقایان به نجف خدمت امام برود. او با پاسپورت ساختگی، راهی عراق شد. یک دلش پیش امام (ره) بود و یک دلش پیش بچه هایش که در ایران بودند. از امام (ره) کسب تکلیف کرد. امام(ره) با امید روشن به آینده، فرمودند: بمانید! ان شاالله اوضاع تغییر می کند و همه با هم می رویم ایران.پس از پیروزی انقلاب مدتی به سمت فرماندهی سپاه همدان در آمد و فعالیت های انقلابی خود را با مبارزه با ضد انقلاب به ویژه با کومله ها ادامه داد.حدیدچی خود درباره چگونگی راه یافتنش به این راه می گوید: چند دلیل وجود داشت؛ من و دختر شاه - شهناز - هر دو در یک شب به دنیا آمدیم و این مسالهای بود که همه به من گوشزد میکردند و میگفتند شهناز کجا و تو کجا؟! او با آن همه امکانات و تو اینجا و این گونه!از همان روزها بود که دلم برای این همه تبعیض به درد آمد. دلیل بعدی پدرم بود که همواره در صحبتهایش به ظلمهایی که رژیم در حق مردم میکرد معترض بود. دلیل دیگر هم بر میگردد به اساتیدی که خدمتشان درس میخواندم. اساتیدی چون مرحوم حاج آقا کمال مرتضوی و حاج شیخ علی خوانساری به خصوص استاد سید مجتبی صالحی خوانساری که روحیه ظلم ستیزی و مبارزه در وی بسیار بود./